مرصادنامه

گدا شدن به در دوست قصد دیدن اوست ...

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

مکر یک زن

مکر یک زن

پس از آن که قضیّه جنگ خیبر پایان یافت و اموال خیبر به عنوان غنیمت ، طبق دستور پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بین مسلمین تقسیم گردید، یک زن یهودی به نام زینب دختر حارث که دختر برادر مَرْحَب باشد برّه ای کباب شده را به عنوان هدیه تقدیم آن حضرت و همراهانش کرد. زن یهودی پیش از آن که برّه را تحویل دهد از اصحاب سؤ ال کرد که پیغمبر خدا کجای گوسفند را بهتر دوست دارد؟ اصحاب در جواب آن زن ، اظهار داشتند: پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، دست آن را بهتر از دیگر اعضایش دوست دارد. پس آن زن یهودی تمامی برّه را آغشته به زهر نمود، مخصوصا دست آن را بیشتر به زهر آلوده کرد و جلوی حضرت و یارانش نهاد. حضرت مقداری از دست برّه را تناول نمود و سپس به اصحاب خود فرمود: از خوردن آن دست بکشید، زیرا که گوشت این برّه مسموم است . پس از آن حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله آن زن یهودی را احضار کرد و به او فرمود: چرا چنین کردی ؟ او در جواب گفت : برای آن که من با خود گفتم : اگر این شخص پیغمبر باشد به او آسیبی نمی رسد وگرنه از شرّ او راحت می شویم . و چون حضرت سخنان او را شنید، او را بخشید،. ولی پس از آن جریان ، حضرت به طور مکرّر می فرمود: غذای خیبر مرا هلاک ؛ و درونم را متلاشی کرده است . روایات در چگونگی شهادت و مسموم شدن آن حضرت متفاوت است ، لیکن آنچه در تاریخ و احادیث آمده است و به طور قطعی از آن استفاده می شود این است که حضرت به وسیله زهر مسموم و به شهادت رسید. در برخی از کتب وارد شده است حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله را مسموم و شهید کردند.

۲۹ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
... مرصاد

حساب فاطمه از دیگران جداست

حساب فاطمه از دیگران جداست

شخصی در زمان پیامبراکرم (ص)دزدی کرد وحضرت دستور داد چهارانگشت دستش را قطع کنند، دزد عرض کرد:یا رسول الله! من سوابقی در اسلام دارم آیا دست مرا قطع می کنی؟رسول گرامی اسلام فرمودند:‌ قانون الهی تبعیض ندارد،حتی اگر چه دخترم ( فاطمه) باشد این خبر به گوش فاطمه رسید و او را  محزون کرد. در این هنگام جبرىٔیل نازل گشته وآیه «لَٔىٔنْ اَشْرَکْتَ لَیَحبطَنَّ عَمَلُک...» را برآن حضرت خواند وبدین وسیله اعلان نمود که حساب فاطمه از دیگران جداست وشکستن دل او وبریدن دستش برابر شرک است.


1) سوره زمر-آیه #65

بحار الانوار،ج43،ص43

۲۷ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
... مرصاد

عاقبت مسخره کردن

عاقبت مسخره کردن

مرحوم شیخ عباس قمی (ره) درکتاب «انوار البهیه» نقل کرده اند که: درشهر بغداد زنی را دیدند که با سرعت در حرکت است، از وی پرسیدند:ا ین چنین عجله به کجا می روی؟ گفت :به سوی حرم حضرت موسی بن جعفر(ع) می روم تا از از او بخواهم پسرم را به زندان افتاده آزاد شود ،مردی که سنّی مذهب بود از روی مسخره گفت: موسی بن جعفر خودش در زندان مرده است !چگونه می خواهی پسرت را آزاد کند؟آن زن درهمان لحظه دست به دعا بر داشت وگفت:خدا یا!به حق آن کسی که در زندان کشته شد،قدرتت را برمن آشکار کن! درهمان لحظه دید پسرش از زندان آزاد شده وبه سوی او می آید،وکسی برای آن مرد سنّی مذهب خبر آورد که پسرت را گرفته وبه زندان برده اند.


 شیخ عباس قمی ،انوار البهیّه ص320  ورحمتی،محمد،گنجینه معارف ج1 ص

۲۷ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۰۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
... مرصاد

فرعون وشیطان

فرعون وشیطان

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی، لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

۲۴ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۵۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
... مرصاد

کمک رسانی به سبک علما

کمک رسانی به سبک  علما

از طلبه ای نقل شده : روزی به مغازه ی سبزی فروشی رفته بودم،دیدم مرحوم سید علی قاضی (ره )(استاد عرفان علامه طباطبایی وخیلی از بزرگان )خم شده ومشغول جداکردن کاهو می باشد، ولی برخلاف معمول کاهو های پلاسیده وخشن را برمی دارد بعد خرید به دنبال او رفتم وعلت این کار را پرسیدم

مرحوم قاضی (ره)فرمودند:"اقا جان من !این مرد فروشنده انسان شریف و محتاجی است ومن چون نمی خواهم چیزی بلا عوض به او بدهم تا عزت و شرف او پایمال شود ونیزبه این شیوه (کمک بلا عوض )عادت نکند،ازاین کاهوهایی که خریداری ندارد وبرای  فروشنده ضرر است بر می دارم تا هم از ضرراو جلوگیری کرده وهمچنین کمکی به وی نموده باشم ،در ضمن برای ما فرقی ندارد که کاهوی لطیف ونازک بخوریم یا کاهوی پلاسیده وکلفت."/م  


رحمتی شهر ضا،محمد،گنجینه معارف،ج1،ص16،صبح پیروزی،‍پنجم

 

 

۲۴ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
... مرصاد

در جریان باش...

۲۰ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۰۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
... مرصاد

امروز حال مادر بهتر است ...


... خدا را شکر ، خدا را شکر ، امروز حال مادر بهتر است ...

ان شا الله مادر جون زودتر خوب میشی ! دوباره با هم میریم بیرون شهر ، کنار مزار عمو جان حمزه ،    و باز هم از رشادت های عمو و بابا تو جنگ  بدر و احد برایم تعریف خواهی کرد ...

عمو جان  ، عمو ،  ای  کاش اینجا بودی ، تا مثل گذشته ها که کسی جرات نگاه چپ به رسول خدا نداشت ، امروز هم کسی  جرات نمیکرد نگاه کینه توزش را  به دختر رسول الله بدوزد ...

مصلحت دین خدا ، مدتهاست دستهای بابا را بسته ...

 عمو جان ،  تا به  حال بابا را اینگونه  ندیده بودم ، از بعد سوختن درب خانه ، انگار پرو بال بابا هم سوخته ... گاهی وقت ها به دور  از نگاه مادر ، یک گوشه میشیند و زانو هایش را بغل میکند  و خیره میشود به درب خانه...

خدا را شکر عموجان ،!  بابا همراه  ما  در کوچه نبود ... وگرنه!؟ ... وگرنه!؟ ...

ای کاش عمو جان قدم بلند تر بود ... بلند و بلند ...

هرچی رو پنجه های پاهایم  فشار آوردم ، قدم به صورت مادر نرسید ...

شرمنده ام مادر ... شرمنده ...

اما قول میدهم مادر جان شرمندگیم را تا ابد از نگاه پدر در سینه ام پنهان کنم ، همانطور که تو میخواهی مادر

مطمئن باش مادر

مطمئن باش مادر همانطور خواهم بود که تو میخواهی

یکی  انگار  داره دل رو ،   به یک  جای غریبی میکشونه

اونکه با چادر خاکی ، گناهای همه را میپوشونه

انگاری دست خودم نیست ،  انگاری داره دلم باز بهونه

چشم گریون ،  مثل بارون ،  میچکند اشک های من دونه دونه ...

و ما نیز مادر جان قول میدهیم همانطوری باشیم که تو میخواهی ...

به خاک های چادرت قسم ، یک نگاهم کن ... مادر جان


۲۰ فروردين ۹۲ ، ۱۴:۲۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
... مرصاد

قناسه چی

قناسه چی

 یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم« !
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من» !
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید

۱۳ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۳۶ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
... مرصاد

سه نفر در غار

سه نفر در غار

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: سه نفر از بنى اسرائیل با یکدیگر هم سفر شدند و به مقصدى روان شدند در بین راه بارى ظاهر شد و باریدن آغاز نمود، خود را پناهنده به غارى نمودند.
ناگهان سنگى درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب، ظلمانى ساخت راهى جز آنکه به سوى خدا روند نداشتند یکى از آنان گفت خوب است کردار خالص و پاک خود را وسیله قرار دهیم، باشد که نجات یابیم، و هر سه نفر این طرح را قبول کردند.
یکى از آنان گفت: پروردگارا تو خود مى دانى که من دختر عمویى داشتم که در کمال زیبائى بود، شیفته و شیداى او بودم، تا آنکه در موضعى تنها او را یافتم، به او در آویختم و خواستم کام دل برگیرم که آن دختر عمو سخن آغاز کرد و گفت: اى پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر. من به این سخن پاى بر هواى نفس گذاردم و از آن کار دست کشیدم، خدایا اگر این کار از روى اخلاص نموده ام و جز رضاى تو منظورى نداشتم،این جمع را از غم و هلاکت نجات ده ناگاه دیدند آن سنگ مقدارى دور شد و فضاى غار کمى روشن گردید.

دومى گفت: خدایا تو مى دانى که من پدر و مادرى سالخورده داشتم، که از پیرى قامتشان خمیده بود، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبى نزدشان آمدم که خوراک نزد آنان بگذارم و برگردم، دیدم آنان در خوابند، آن شب تا صبح خوراک بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نکردم که آزرده شوند.
پروردگارا اگر این کار محض رضاى تو انجام دادم، در بسته به روى ما بگشا و ما را رهائى ده؛ در این هنگام مقدارى دیگر سنگ به کنار رفت سومى عرض ‍ کرد: اى داناى هر نهان و آشکارا، تو خود مى دانى که من کارگرى داشتم؛ چون مدتش تمام شد مزد وى را دادم، و او راضى نشد و و بیش از آن اندازه طلب مزد مى کرد، و از نزدم برفت.

من آن وجه را گوسفندى خریدارى کردم و جداگانه محافظت مى نمودم که در اندک زمان بسیار شد بعد از مدتى آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود من اشاره به گوسفندان کردم آن گمان کرد که او را مسخره مى کنم؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت.
پروردگارا اگر این کار را براى رضاى تو انجام داده ام و از روى اخلاص بوده، ما را از این گرفتارى نجات بده. در این وقت تمام سنگ به کنارى رفت و هر سه با دلى مملو از شادى از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند.


منبع: یکصد موضوع 500 داستان، تالیف: سید علی اکبرصداقت

۱۱ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۳۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
... مرصاد

محبت اهل بیت علیهم السلام

محبت اهل بیت علیهم السلام
همسر شهید میثمی: بعد از نماز صبح، زیارت حضرت زهرا علیهاالسلام خواند، پرسیدم: مگر شهادت حضرت زهراست؟ گفت: نزدیکه! وقتی خواست برود، پسرم حسین (که کوچک بود) گریه کرد. بردش بیرون، چیزی برایش خرید و آرامش کرد، گریه ام گرفت، گفتم: تا کی ما باید این وضع را داشته باشیم؟ گفت: تا حالا صبر کرده ای، باز هم صبر کن، درست می شه! حضرت زهرا علیهاالسلام را خیلی دوست داشت، روضه اش را هم دوست داشت، روضه او را که می خواندند، به سومین زهرا علیهاالسلام که می رسید، دیگر نمی توانست ادامه دهد.
ترکش که خورد و بردنش بیمارستان، زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام و در روز شهادت مادرش به شهادت رسید.

۰۶ فروردين ۹۲ ، ۲۱:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
... مرصاد