نکته ها

5. چرا نماز شبم قضا شد؟
* فرزند شیخ عباس قمی می‌گوید: یک روز صبح پدرم برخاست و شروع به گریه کرد. از او پرسیدم چرا اشک می‌ریزید؟ فرمود: برای اینکه شب گذشته نماز شب نخواندم.
گفتم: پدرجان! نماز شب که مستحب است و واجب نیست. شما که ترک واجب نکرده اید و حرامی بجا نیاورده اید؛ چرا این طور نگرانید؟
فرمود: فرزندم! نگرانی من از این است که من چه کرده‌ام که باید توفیق نماز شب خواندن از من سلب شود؟ 6
* از مرحوم آقا مصطفی خمینی نقل شده است که فرمود: یک روز دیدم آقا (امام خمینی) در اتاق خود هستند و صدای گریه ایشان بلند است. از مادرم پرسیدم چه شده که آقا گریه می‌کنند؟
مادرم فرمودند: ایشان در شبی که موفق به نماز شب و راز و نیاز با خدا نشود، روزِ آن چنین حالتی دارد؟ 7 

6) قصه‌های معنوی، محمدرضا اکبری، انتشارات پیام عترت، دوم، 1378، ص 52؛ اصحاب امام صادق علیه السلام، علی محدّث زاده، ص 16.
7) امام در سنگر نماز، ص 83، به نقل از قصّه‌های معنوی، ص 51.


6. ندای رحیل
ملّا محمدتقی مجلسی گوید: شش ماه قبل از مرگ شیخ بهایی، به همراه او برای زیارت قبر بابا رکن الدین به قبرستان تخت فولاد رفتیم. در کنار قبر بودیم که شیخ بهایی صدایی از قبر شنید که: «شیخنا در فکر خود باش!» او به ما نگاه کرد و گفت این صدا را شنیدید؟ گفتیم: نه. شروع به گریه کرد و متوجّه مرگ و آخرت گردید.
پس از اصرار زیادی که به او کردیم تا ما را از آنچه شنیده است خبر دهد، فرمود: خبر شدم که خود را برای مرگ آماده کنم.
شش ماه پس از این خبر، ایشان فوت کرد و من به همراه پنجاه هزار نفر دیگر بر او نماز گذاردیم. 8 

8) سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج 1، ص 114.

7. نماز اوّل وقت
یکی از دوستان شهید رجایی می‌گوید: در سال 52 یا 53، روزی به اتفاق شهید رجایی برای خوردن نهار قرار گذاشتیم. وقتی به خیابان ولی عصر، سه راهی شهید بهشتی رسیدیم، ناگهان رجایی گفت: «ماشین را نگهدار!» ماشین را متوقف کردم و گفتم: چه شده است؟ گفت: برویم مسجد و نماز بخوانیم.
گفتم: رفقا منتظرند. گفت: واللّه من با خدای خود عهد کرده‌ام که همیشه قبل از نهار، نماز ظهر و عصر را بخوانم، قبل از شام، نماز مغرب و عشاء را، و قبل از صبحانه نماز صبح را بخوانم و اگر یک روز این برنامه را ترک کردم، به عنوان جریمه یک روز روزه بگیرم. شما که راضی به جریمه شدن من نیستید؟ 9

9) راه رجا بسته نیست، ص 33، به نقل از قصّه‌های معنوی، ص 42.