قسمت 1


از حجره تا سنگر
مدتهاست به این فکر می کنم که چرا از شهدا کم یاد می کنیم؟ چرا زندگی آنها را شناسایی نمی کنیم تا ببینیم آنان چه ملاک ها و معیارهایی داشتند؟ چه کار کردند که این گونه افراد برجسته ای شدند و این چنین زود خودشان را به مرحلة پرواز رساندند؟ چه کار کردند که خداوند متعال قبولشان نمود؟
شاید یکی از دلایل این نرفتن ها و دنبال نکردن ها این است که ما هر چه به واقعیات زندگی آنها پی می بریم بیشتر کم می آوریم و نقاط ضعف خودمان بیشتر هویدا می شود. اگر روزگاری بتوانیم گوشه ای از زیبایی چهرة شهدا را به تصویر بکشیم و سیرة رفتاری آنان را بشکافیم به همان اندازه ضعف های خودمان را بر ملا کردیم.
در این مسیر چه بسا هوای نفس، شیاطین، روزمرّگی ها و اکنون زدگی ها دستشان در کار باشد و نگذارند ما بصورت جدی پیگیر امر شناسایی شهدا باشیم و از اینجاست که از این مردان علم و عمل آنسان که می شاید نمی گوییم و نسبت به ابعاد شخصیتی و درسهای نهفته در زندگی های ایشان دست به تحقیق و پژوهش نمی زنیم. و همین است که روزگار می رود نسل های جدید می آیند اما صاحبان اصلی این مرز و بوم ناشناخته تر می شوند «شهیدان عزیزی که چند صباحی در این سرزمین قدم زدند و با تمام توان در راه اعتلای اسلام رزمیدند به خلوص».
بی رو در بایستی بگویم نسبت به شهدا بی معرفتیم و هیچ گونه شناختی نسبت به آنها نداریم و لا اقل کمترین شناخت را نسبت به ایشان داریم.
صد متأسفانه بعضی از کسانی هم که دیده هایی را دیدند اما چون خودشان از حقیقت آن واقعیات دور بودند فقط تماشاگر شدند و این مردان بی ادعای میدان علم و عمل را فقط به چشم اسطوره هایی نگریستند و دیگر هیچ .. و امروز هم هیچ دغدغه ای ندارند که بگویند این اسطوره ها که بودند؟ چه کار کردند؟ چه شدند؟
آری، برادر شهدا انسان های کوچکی نیستند. این بچه های اروند، فکه و شلمچه که مرگ را با تمام جسارت در قمقمه های خویش ریختند و سر کشیدند کسانی هستند که هر روز خورشید به نام آنها بوسه می زند.  این مردان ماه نشان، دیروز رزم آوران قبیلة ایمان بودند در میدان نبرد و امروز چراغهای روشن راه ما هستند چونان ستاره هایی در آسمان شب و فردا، الگوهای مدیریتی اسلام در جامعة مهدوی خواهند بود.

طلبة شهید ابوالقاسم نبی زاده ستاره ای است از این آسمان
ابوالقاسم در روستای جوشان از توابع گلباف کرمان به دنیا آمد پدرش حاج آقا رضا نبی زاده یکی از مردان متدین، دارای حسن شهرت و اهل فضل همان روستاست.
ابوالقاسم دوران کودکی و دبستان را در فضای خوش آب هوای روستا سپری کرد و برای ادامة تحصیل در مقطع راهنمایی راهی گلباف شد.
دبیرستان سعادت، پایگاه شهید محمد باقر صدر در مسجد دوازده امام، کتابخانة مهدی موعود در شهر گلباف  دانش آموز کوشایی را به یاد می آورند که با اشتیاق تمام در کلاس های درس نشست فعالیت نمود و از ساحت کتاب و کتابخوانی هیچ وقت دور نشد.
ابوالقاسم بعد از اخذ دیپلم برای گذراندن دورة تربیت مربی به جوپار اعزام و جهت تکمیل آن رهسپار پادگان بلال هبشی تهران گردید و یک دورة سه چهار ماهه را پشت سر گذراند که نقطه عطفی در شکل گیری شخصیت او بود. وی به بسیج کرمان رجعت کرده و به عنوان نیروی ویژه گام در مسیر خدمت نهاد و 15 بار در جبهه های نبرد نور علیه تاریکی حاضر شد و قاسم وار رزمید.
این بسیجی فرزانه بار دیگر دست به انتخاب جهادی دیگر زد و این بار در مدرسه علمیة کرمانی ها، به خلعت طلبگی در آمد و از اینجا بود که این جوان زیبا سیرت بسان یک پرنده خوش پرواز، از حجره تا سنگر را بارها پیمود. عملیات که بود دلیرانه می جنگید و وقتی نبود، خط مقدم کلاس درس حاضر می شد او پیرو نبی بود در کلاس درس و سربازی از تبار قاسم بود در جبهه رزم.
تا این که دست عشق در الفجر 8 از آستین آبی آسمان بیرون آمد و او را تا اوج با خودش برد.